احمد احمدى بيرجندى

37

مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )

با وجود خوان انعام علىّ مرتضى * قرص مه يك گرده و جامى محقّر آفتاب سايهء لطف خدا و عالمى در سايه‌اش * نور رويش كرده روشن ماه انور آفتاب سنبل زلف سيادت مىنهد بر روى گل * خود كه ديده در جهان زلف معنبر آفتاب عين او از فيض اقدس فيض او روح القدس * عقل كل فرمان برومه بنده ، چاكر آفتاب آستان بارگاه كبريايش بوسه داد * در همه دور فلك گرديده سرور آفتاب تا گرفتم مهر او چون جان شيرين در كنار * گيردم روزى به صد تعظيم در بر آفتاب نعمة اللهم ز آل مصطفى دارم نسب * ذرّه‌اى از نور او مىبين و بنگر آفتاب ولاى مرتضى ( ع ) دم به دم ، دم از ولاى مرتضى بايد زدن * دست دل در دامن آل عبا 50 بايد زدن نقش حب خاندان بر لوح جان بايد نگاشت * مُهر مِهر حيدرى بر دل چو ما بايد زدن دم مزن با هر كه او بيگانه باشد از على * ور نفس خواهى زدن با آشنا بايد زدن رو به روى دوستان مرتضى بايد نهاد * مدعى را تيغ غيرت بر قفا بايد زدن در دو عالم چارده معصوم را بايد گُزيد * پنج نوبت بر در دولتسرا بايد زدن 51 پيشوايى بايدت جستن ز اولاد رسول * پس قدم مردانه در راه خدا بايد زدن هر درختى كو ندارد ميوهء حبّ على * اصل و فرعش چون قلم سر تا به پا بايد زدن دوستان خاندان را دوست بايد داشت دوست * بعد از آن دم از وفاى مصطفى بايد زدن بىولاى آن ولى لاف از ولايت مىزنى * لاف را بايد بدانى كز كجا بايد زدن ما لوايى از ولاى آن امام افراشتيم * طبل را زير گليم آخر چرا بايد زدن 52 ؟ ! بر در شهر ولايت ، خانه‌اى بايد گرفت * خيمه در دار السلام اوليا بايد زدن از زبان نعمة اللّه منقبت بايد شنيد * بر كف نعلين سيّد بوسه‌ها بايد زدن « ( * * ) »

--> ( * * ) به علّت كوتاهى قصايد ، دو قصيده انتخاب شد .